مرتضى راوندى

182

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

خلق نيكوست و اشرف موجودات را به اين خطاب ، شرف اختصاص مىبخشد و از بزرگى آن حكايت مىكند : وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ ، خلق نيكوست ، كه از فضيلت آن به فوز سعادت ابدى و سيلت توان ساخت و نيازمندترين خلايق ، به خليقت پسنديده ، پادشاهانند ، كه پادشاه چون نيكوخوى بود ، جز طريق عدل و راستى نسپرد . . . و چون سيرت او ، بر اين منهاج باشد زيردستان و رعايا در اطراف در كنف امن و سلامت آسوده مانند . . . بدانك از عادات پادشاه آنچ نكوهيده‌تر است يكى سفلگى است كه سفله به حق‌گزارى هيچ نيكوكارى نرسد و خود را ميان خلق به سرورى نرساند . . . دوم : اسراف در بذل مال ، كه او به حقيقت بندگان خداى را نگهبان اموال است و تصرف در مال خود به اندازه شايد كرد و خاصه در مال ديگران . . . و كلام ازلى مىفرمايد : و لا تسرفوا انّ اللّه لا يحبّ المسرفين . . . و پادشاه نشايد كه بىتأمل . . . فرمان دهد ، كه امضاء فرمان او به نازلهء قضا ماند ، كه چون از آسمان به زمين آمد ، رد آن به هيچ‌وجه نتوان انديشيد و اشارت پادشاه بىمقاومت تدبير چون تير تقدير بود . . . و بايد فضاى عرصهء همت ، چنان دارد . . . تا اگر سببى فرارسد و حاجتى پيش‌آيد از بهر صلاح كلى ، مالى وافر انفاق بايد كرد ، دست منع پيش خاطر خويش نيارد ، و من چون صحيفهء اعمال تو مطالعه كردم ، قاعدهء ملك تو مختل يافتم و قضيهء عدل مهمل ديدم ، گماشتگان تو در اضاعت مال رعيت ، دست به اشاعت جور گشاده‌اند و پاى از حد مقدار خويش بيرون نهاده ، بازار خردمندان كاردان كساد يافته و كار زيردستان به عيث « 1 » و فساد زبردستان زير و زبر گشته ، با خود گفتم : زشت زشتست در ولايت شاه * گرگ بر تخت و يوسف اندر چاه بد شود تنِ چو دل تباه شود * ظلم لشكر ، ز جور شاه شود و اين شيوه از نسقى كه نياكان تو نهاده‌اند ، دورست و از اصل پاك . . . و منبت كريم تو بهيچوجه سزاوار نيست . . . تا امروز خاموش مىبودم ، كه گفته‌اند : با ملوك سخن ناپرسيده مگوى و كار ايشان نافرموده مكن ، امروز كه اشارت شاه بر آن جمله يافتم ، آنچه دانم ، بگويم . . . » « 2 » و در همين باب ( باب اول ) در پيرامون كارگزاران و گماشتگان شاه چنين داورى مىكند : « كارگزاران و گماشتگان بايد كه درست‌راى و راستكار و ثواب‌اندوز و ثنادوست و پيش‌بين و آخرانديش و عدل‌پرور و رعيت‌نواز باشند و هريك بر جادهء انصاف راسخ قدم و به نگاه داشت حد شغل خويش مشغول ؛ و مقام هريك معلوم و اندازه محدود ، تا پاى از گليم خود زيادت نكشند و نظام اسباب ملك ، آسان دست دهد . . . » « 3 »

--> ( 1 ) . تباهى . ( 2 ) . از ص 14 تا 16 ( به اختصار ) . ( 3 ) . همان كتاب ص 23 .